تبليغاتX
به نام او

 

من به تو خنديدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است!

من به تو خنديدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم:
که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سيب نداشت؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
من کدوم عهدو شکستم ؟

                                 که از عشق من بریدی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
بدرقه ات کردم در سکوت
بدرقه ات کردم
پشت دیواری از مهر
میخکوب در هوای خفهءجدایی
حلق اویز در صحن بی ثباتی ها
 پروازی دور از اشیان
قطرات اشک جلوی دیدم را گرفته اند
حرکتی را نمی بینم
ایستاده ام در هجر
فاصله ها وحشت زاست
اینجا ایستاده ام محکوم به ماندن
و تو عجول برای رفتن
اما فاصله ها هم محکومند.... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
بیش از این ها آه  آری
بیش از اینها می توا ن خاموش ماند


می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
رد خطی موهوم در دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یک سو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده اما کور اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
"دوست می دارم"
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
"آه من بسیار خوشبختم!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
منم ان خسته دل درمانده
به تو بیگانه پناه اورده
منم ان از همه دنیا رانده
در رهت هستی خود گم کرده

از ته کوچه مرا می بینی
می شناسی ام و در می بندی
شاید ای با غم من بیگانه
بر من از پنجره ای می خندی
              
                       با تو حرفی دارم      خسته ام بیمارم
                       جز تو ای دور از من     از همه بیزارم

 گریه کن گریه نه بر من خنده
یاد من باش و دل غمگینم
پاکی ام دیدی و رنجم دادی
من به چشم خودم این می بینم
خوب دیروزی من در بگشا
که بگویم ز تو هم دل کندم
خسته از این همه دلتنگی ها
بر تو و عشق و وفا می خندم

              

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط یرالمالار | 
 اسمان همچوصفحه دل من
روشن از جلوه هاي مهتاب است
امشب از خوا ب خوش گريزانم
که خيال تو خوش تر از خواب است
خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سکوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر به روي دفتر خويش
تن صدها ترانه مي رقصد
در بلور ظريف اوايم
لذتي ناشناس و رويا رنگ
مي دود همچو خون به رگهايم
اه... گويي ز دخمه ي دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
يا نسيمي در اين ره متروک
دامن از عطر ياس پر کرده
بر لبم شعله هاي بوسه تو
مي شکوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره اي پر نور
مي درخشد ميان هاله راز
ناشناس درون سينه ي من
پنجه بر چنگ و رود مي سايد
هم ره نغمه هاي موزونش
گوييا بوي عود مي ايد
اه... باور نمي کنم که مرا
به تو پيوستني چنين باشد
نگه ان دو چشم شور افکن
سوي من گرم و دلنشين باشد
بي گمان زان جهان رويايي
زهره بر من فکنده ديده ي عشق
مي نويسم به روي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده ي عشق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "

   

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
چه زود گذشت ...
چه زود گذشت براي هم بودن و براي هم سوختن
چه زود گذشت بي قراري ديدارمان
چه زود دستانت از درخشش نوازش به تيرگي بي مهري عادت کرد
و لبخند غبار سايه سردي از جلوه بودنت را نشانم داد
چه زود نشانه کوچه باغهاي خاطره را فراموش کردي
چه زود از بيشه ي تو اهوي سر گردان که به تو پناه اورده بود
رانده شد
چه زود بي قرار تنهايي شديم
چه زود گذشت بي قراري ديدارمان...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط یرالمالار | 
با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره
اخرین ذرات موندن توی رگهام نمیمیره
با تو انگار توو بهشتم...با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم...عاشق شهامتم من
اگه رو حصیر بشینم...اگه هیچ نداشته باشم
با تو من مالک دنیام...با تو در نهایتم من
با تو انگار توو بهشتم...با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم...عاشق شهامتم من
با تو شاه ماهی دریا...بی تو مرگ موج توو ساحل
با تو شکل یک حماسه...بی تو یک کلام باطل
بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه
نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا(عذا؟!!)بدوزه
با تو انگار توو بهشتم...با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم...عاشق شهامتم من........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط یرالمالار | 
zendegi ejbar ast,marg entezar ast, eshgh yek bar

 ast, jodayi doshvar ast, fekre to tekrar ast, agar

 raftam to yadam kon, agar mordam to khakam

 kon, agar mandam be mehre khod, to shadam

kon

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط یرالمالار |